من/پا به پای حرف های ناگفته ام پیش می روم
و تو/تا انتهای خیالم را هم که زیر و رو کنی/حرف هایم را نمیفهمی...
نوروزم را شادباش گفتی/ممنون
اما شاید نمیدانی/که تک تکِ لحظه هایم بدونِ لمسِ حضورت/روز ندارد...
هرچقدر که دوست داری دنیایم را بگرد...
اینجا/کسی/دلتنگِ رفتنم نمی شود.....
تو هم اگر خواستی/این چهار پایه را از زیرِ پایم بکش
بگذار طناب ها هم جشن بگیرند این رفتنِ غریبانه را...
مدارا
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پزسی بدان لب را فرو بستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم
خواننده: شهرام شکوهی
لینک آهنگ
http://faryadnaras90.persiangig.com/audio/modara(sharam%20shekoohi).mp3
من از عطر آهسته هوا میفهمم
تو باید تازگی ها از اینجا گذشته باشی
گفتگوی مخفی ماه
و
پرده پوشی آب هم همین را میگویند
دیگر نیازی به دعای دریا نیست
گلدان ها را آب داده ام
ظرفها را شسته ام
خانه را رفت و رو کرده ام
دنیا خیلی خوب است
بیا
علامت خانه بودن من
همین پنجره رو به جنوب آفتاب است
تا تو نیایی
پرده را نخواهم کشید
بخشی از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ در
جقدر زیبا گفته- رومن گاری
پی نوشت : فکر می کنم هر کسی مروج اندیشه و تخصصی است که دارد یکی از این تخصص ها فراموشی است که خیلی ها مروج آن هستند. اما من یکی هیجگونه تخصصی در آن ندارم... قابل توجه دوستی که مرا به فراموشی فرا می خواند
"خیلی خسته ام رییس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه چلچله زیر بارون خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم، به کجا میرم یا چرا !
انقدر خسته ام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت میکنن، خسته از تمام درد هایی که تو دنیا حس میکنم و می شنوم، هر روز دردهام بیشتر میشه درد تو سرم مثل خرده های شیشه ست، تمام مدت.
می تونین بفهمین؟"
( بُرشی از دبالوگ جان کافی در فیلم
مسیر سبز
جان کافی (مایکل کلارک دانکن) (فرانک دارابونت)
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر ، در خانه هایشان را نمی بندند
قفل، افسانه ای است و قلب برای زندگی بس
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است !
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوتر هایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی اگر روزی که دیگر نباشم
..."احمد شاملو"
مــــــــــــــــا
در عصر احتمال بسر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین منست
من از تو ناگزیرم
مــــــــــن
بی نام ناگزیر تو میمیرم...!
"قیصر امین پور"
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می می خورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهان مگر تو مستی ربی
" عمر خیام"
پی نوشت: هیج نیرویی نیست که بتواند بر اتحاد اراده و باور انسان غلبه کند